تبليغاتX
ایستگاه اندیشه
من، فكر می‌كنم در اين ايستگاه، به‌ امتداد انديشه‌های دگر...

سلام به دوستان عزیز؛

چندتا مطلب جدید قرار شده بود روی وب قرار بدم که این اولی اون‌هاست. توی این ایام عید هم مناسبت داره. لطفاً بخونید و نظر بدهید. 

 

« چراهای تاریخ در روز های پایانی عمر پیامبر(ص) »

 

چرا پیغمبر، در بازگشت از حج وداع در غدیرخم که هر دسته از مسلمانان همراه پیغمبر به سویی می‌رفتند «علی(ع)» را بر سر جمع معرفی کرد و از آن‌ها اقرار گرفت که ولایت او و ولایت «علی(ع)» مترادف همند. چرا در همین سفر، هنوز وارد مدینه نشده گروهی دوازده نفری در خَم راه کوهستانی کمین می‌کنند تا او را – و شاید هم علی(ع) را – ترور کنند. و این توطئه که پس از واقعه‌ی غدیر روی می‌دهد با آن رابطه دارد چه در ایام انتخابات هیچ حادثه‌ای تصادفی نیست و با آن ارتباط دارد به خصوص در این هنگام پیغمبر در اوج تسلط سیاسی خویش است، در آخر عمر است، و در سراسر شبه جزیره‌ی عربستان به خصوص در حجاز و بالأخص منطقه‌ی مدینه دشمنی نمانده است که چنین توطئه‌ای بچیند و از آن بهره‌برداری کند. تنها نیروهای داخلی‌اند که در این ایام می‌تواند جانشین قدرت پیغمبر شوند، نه دشمنان خارجی.

و چرا پیغمبر که قبلاً خبر می‌یابد و دستور می‌دهد آن‌ها را از سر راه بر دارند، اسم هیچ کدامشان افشا نمی‌شود. در حالی‌که این حادثه کوچکی نیست. به‌خصوص که تاریخ، از شدت علاقه و کنجکاوی اصحاب پیغمبر به وی، بی‌اهمیت‌ترین حادثه‌ها را در زندگی وی، به دقت نقل می‌کند.

چرا پیغمبر در آخرین جنگش، تبوک، که خود با سالخوردگی و اصحاب بزرگ سالخورده و غیر‌نظامی‌اش – که مرد شمشیر نبودند، و بیشتر عناصر سیاسی بودند، تا مرد جنگی – به این جنگ می‌روند تا با رومی‌های نیرومند خارجی در شمال بجنگند، و خطر مرگ را، که احتمالش بسیار قوی است، استقبال می‌کند، و علی‌(ع) را استثناء می‌کند، و علی‌رغم میل قلبی علی(ع) و طعن یهودیان و منافقان، او را در مدینه نگه می‌دارد، و می‌گوید: «من تورا برای آنچه در مدینه ترک کرده ام، می‌گذارم، آیا راضی نیستی که منزلت تو نسبت به من، منزلت‌هارون نسبت به موسی باشد، جز آن‌که پس از من پیغمبری نیست؟ » در حالی‌که علی(ع)مرد شمشیر و قهرمان نامی‌ جنگ‌های بزرگ و پرچم‌دار و فاتح غزوه‌های مشهور پیغمبر است؟

چرا در بیماری مرگ، سپاه به روم می‌فرستد، آن‌هم برای یک جنگ انتقامی، نه فوری و دفاعی؟

چرا ابوبکر و عمر و دیگر بزرگان و سیاستمداران با نفوذ را هم اعزام می‌دارد؟

چرا بر چنین سپاهی، که در آن، این بزرگان سرباز ساده‌اند، اسامه‌ی جوان 18ساله را به فرماندهی و امارت سپاه، شخصاً نصب می‌کند، و از انتقاد آن‌ها، که به علت جوانی‌اش، فرماندهی‌اش را محکوم می‌کردند، به شدت خشمگین می‌شود، و شایستگی را – و نه سن و سال را – ملاک ریاست اعلام می‌کند؟

و چرا آن‌همه در تب بیماری مرگ، اصرار دارد، و تکرار می‌کند، و حتی دعاها و نفرین‌ها، تا سپاه به زودی حرکت کند، و آن «شیوخ» هم حرکت کنند، و باز هم علی(ع) را در مدینه نگه می‌دارد؟

چرا در آخرین لحظات زندگی، کاغذ و قلم خواست، و گفت: «‌شما را چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید؟ »

و چرا همین‌ها که امروز بر سر کار آمدند، نگذاشتند نوشته‌ای ازاو بماند، و حتی پیش روی او به هم در افتادند‌؛ و هیاهو کردند، و او را آزردند، و حتی اهانت کردند، و به زن‌هایش که از پشت پرده فریاد می‌زدند، آخر پیغمبر(ص) می‌خواست وصیت کند، و قلم و دوات برایش بیاورید، پرخاش کردند و آن‌ها را یارن یوسف خواندند، و او به خشم گفت: همین زن‌ها از شما بهترند و سپس از آن‌ها خواست تا تنهایش بگذارند؟

در آخرین لحظات زندگی گفت: شما را سه وصیت دارم. دو تارا گفت و سومی‌ را خاموش ماند؟

چرا وقتی بلال گفت: نماز است، و او نتوانست از بستر برخیزد، گفت: علی(ع)را بگویید بیاید. و ناگهان آن‌دو نیز با پیغام دخترانشان به سرعت آمدند، و پیغمبر هر سه را با هم، در مقابل دید، و بی آن‌که چیزی بگوید، هر سه را مرخص کرد.

چرا...؟ چرا...؟ و چرا...؟

و چرا پیغمبر که در سخت‌ترین ایام جنگ و ضعف نیرو و تنهایی و قدرت دشمن، همیشه نیرومند و امیدوار سخن می‌گفت، و مطمئن به آینده، در روزهای آخر عمر، که در اوج اقتدار و توفیقش بود، این‌همه هراسان و نگران بود؟

چرا شب آغاز بیماری مرگ، نیمه شب، تنها،با پیش خدمتش، ابومویهبه، به قبرستان رفت، و مدت‌ها با گورهای خاموش نجوا کرد، و با حسرتی دردناک گفت: خوش بیاسایید. خوشا به حالتان، که حال شما از این قوم بهتر است.

چرا هرچه به مرگ نزدیک‌تر می‌شود، بیشتر تکرار می‌کند که: «‌فتنه‌ها، هم‌چون پاره‌های شب سیاه، روی آوردند، سر در دنبال یکدیگر فرا می‌رسند...»

آری، پاره‌های آن شب سیاه، پشت سر هم می‌رسند. علی(ع)، دفن پیغمبر را پایان داده است و اصحاب بزرگ نیز دفن حق او را.

آن‌ها از سقیفه به مسجد آمده‌اند، تا خلیفه خطبه‌ی ولایت خویش را بر مردم بخواند و... علی(ع) از خانه‌ی خالی پیغمبر، به خانه‌ی فاطمه باز می‌گردد، تا 25سال سکوت و عزلت دردناکش را آغاز کند.

 

به نقل از کتاب "برگزیده آثار و اندیشه‌های دکتر شریعتی"

تدوین محمّد لامعی

 


+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 13:15  توسط س.م.خ  |